جنایتکار #1

خرید بک لینک

در کوچه های خواب قدم میزدم که از سوز شدید شکمم،
چشمانم باز شدند و چه میدیدم؟
صورتِ دایره ای خوش آب و رنگ با ابروهای پرپشت و دخترانهای که دندانهایش حالا یا به نشانه ی زور زدن یا کینه،سفت همدیگر را به آغوش کشیده بودند
نگاهم که پایینتر رفت ، دستی مسلح به آلتی قتالهِ ی نک تیز بود که تا دسته در شکمم مثل یک مرد فرو رفته بود و مانده بودم چطور میشود آدمی به این بی آزاری همچین دستِ قاتلی داشته باشد ؟!
صدا و لهجه ی زیبایش سکوت درد آورم را شکست و با عصبانیتی آرام گفت:
این تقاص کسی است که مهمترین دارایی یک انسان را به یغما میبرد و تا مقاومتی میبیند در جا سرکوبش میکند.
من را میگفت !!!
نمیدانم این حرفها را از کجایش آورده بود یا من چه کاری میتوانستم در خواب کرده باشم؟
ولی همیشه جدی که میشد ، دوست داشتم قورتش بدهم !!
بعد از اینکه رنگ چهره ام را دید که دارد به سفیدی میرود
با انگشتش کمی خون از روی شکمم برداشت و دو بار نک انگشتش را به گونه های بی روح و جانم زد و با بقیه انگشتانش آنها را روی تمام سطح گونه ام مالید.

- خب حالا خوشگل شدی
یه خوشگلِ سنگدل
اصلا به چه دردی میخورد زیبایی آدم وقتی که نه احساسش را زیباتر میکند نه دستی بر سر معرفت و آدم بودنش میکشد؟
اینها را گفت و با دستمال عینکم ، گونه هایم را پاک کرد.
من سفید برفیِ به خواب رفته شده بودم و او پرنسی که نه میخواست با بوسه اش مرا از خواب مرگ بیدار کند نه حتی میخواست سر به تنم باشد.
با صدایم که از ته چاهی بی آب بیرون می آمد و نایی که در حال بریده شدن بود
با دوستت دارم گفتنی که وعده ی هر شب قبل از خواب بود و من از یاد برده بودم ،
خود را از بند تباهی نجات دادم
پوست شکمم را از لای گیره ی مویش بیرون کشیدم و تمام سس های خرسی را با هزار زحمت پاک کردمو خب مجوز خواب بلاخره صادر شد !

..یک مشت نوشته...

ما را در سایت ..یک مشت نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:14

صفحه بندی