خیال #2

خرید بک لینک

لب پنجره نشسته بودم و خیال بازیگوشم را میپاییدم که دور نرود و
دست گل جدیدی به آب ندهد که تلفنِ ذهنم زنگ خورد و تا صحبتم تمام شد
کار از کار گذشته بود و خیال چشم سفیدم ، فلنگ را بسته بود.
من که میدانستم به این سادگی ها پیدا نمیشود
آرام و بی میل لا به لای کوچه های خاطرات قدم میزدم که شاید
پیدایش کنم و به خانه برگردانم که نه ،
فکر احمقانه ای بود . به این سادگی ها مگر میشود پیدایش کرد آخر؟
شکست خورده به خانه برگشتم. نشسته بودم که آهنگی خود به خود پخش شد ،
بغضی گلویم را گرفت و دو زاری ام افتاد
فکر کنم فهمیدم کجا رفته این خیال پدر سوخته !
تا به آنجا نزدیک شدم ، از پنجره ی خانه شان
دیدم که خیالم صندلی ای گذاشته بود پشت دختری که دوستش دارم
نشسته و دارد موهای معشوقه ام را میبافد..!

..یک مشت نوشته...

ما را در سایت ..یک مشت نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:14

صفحه بندی