لب پنجره نشسته بودم و خیال بازیگوشم را میپاییدم که دور نرود و دست گل جدیدی به آب ندهد که تلفنِ ذهنم زنگ خورد و تا صحبتم تمام شد کار از کار گذشته بود و خیال چشم سفیدم ، فلنگ را بسته بود. من که میدانستم به این سادگی ها پیدا نمیشود آرام و بی میل لا به لای کوچه های خاطرات قدم میزدم که شاید پیدایش کنم و به خانه برگردانم که نه ، فکر احمقانه ای بود . به این سادگی ها مگر میشود پیدایش کرد آخر؟ شکست خورده به خانه برگشتم. نشسته بودم که آهنگی خود به خود پخش شد ، بغضی گلویم را گرفت و دو زاری ام افتاد فکر کنم فهمیدم کجا رفته این خیال پدر سوخته ! تا به آنجا نزدیک شدم ، از پنجره ی خانه شان دیدم که خیالم صندلی ای گذاشته بود پشت دختری که دوستش دارم نشسته و دارد موهای معشوقه ام را میبافد..! ..یک مشت نوشته...